تبلیغات
سوی دیار عاشقان - بستان
 
سوی دیار عاشقان
شهدا شرمنده ایم که...
سه شنبه 22 تیر 1395 :: نویسنده : k .a

بستان شهری است در استان خوزستان. این شهر یکی از شهرها و بخش‌های شهرستان دشت آزادگان در مرز غربی خوزستان در ۸۵ کلیومتری مرکز استان خوزستان شهر اهواز و در مجاورت استان میسان عراق شهر العماره کشور عراق می‌باشد. این شهر در دوران قبل از جنگ از رونق خاصی برخوردار بوده است این شهر از شمال به شهرستان شوش می‌باشد و در ۲۰ کیلومتر شمالی این شهر تپه‌های مرتفع مشداخ می‌باشد. در این شهر و در کنار این تپه‌ها جنگل معروف به‌ام‌الدبس که محل تفریح ساکنان شهرهای استان در فصل زمستان می‌باشد. در ۲۰ کیلومتر شمالغرب این شهر بازارچه مرزی معروف چذابه قراردارد که در سال ۱۳۸۵ به طور رسمی افتتاح گرددید.

 

بستان به خاطر نبردهای نیروهای ایرانی و عراقی در جنگ ایران و عراق شهرت دارد. نیروهای عراقی به قصدرسیدن به اهواز، در چهارم مهر ماه ۱۳۵۹ شهر بستان را به اشغال خود درآوردند. اما در هشتم مهر ماه ۱۳۵۹ این شهر موقتاً آزادگردید. در بیست‌و یکم مهر ۱۳۵۹ برای بار دوم این شهر به اشغال ارتش عراق درآمد و تا عملیات طریق‌القدس در دهم آذر ماه ۱۳۶۰ در اشغال باقی ماند. منطقه چذابه در ۱۶ کیلومتری (شمال) این شهر قرار دارد که تا کنون برای مردم این منطقه به دلیل وجود میادین مین خطر ساز است



...خاطره...


در شب عملیات بستان کار پیشروی بچه­ها به میدان وسیعی از مین خورد که بازکردن معبری از داخل آن میدان گسترده به زمان زیادی نیاز داشت و اگر بچه­های تخریب می­خواستند معبر مورد نظر را باز کنند حتما سپیده سر می­زد و معلوم بود عراقی­های سنگر گرفته و پشت تیربارهای آماده در روز چه به حال و روز بچه ها می­آورند.

فکری به ذهن فرمانده رسید. از رزمندگان گردانش خواست برای اینکه کار به صبح نکشد و با دمیدن آفتاب جان بسیاری از فرزندان امام بخطر نیفتد گروه­های پنج نفره­ای برای پریدن بر روی میدان مین داوطلب بشوند. فوری و بدون کمترین تردیدی گروه­های متعدد پنج نفره­ای آماده شدند و با ذکر یا حسین  و یا زهرا خود را بر روی میدان مین می­انداختند. بعضی از آنها در همان خیز اول در اثر انفجار مین یا مین­هایی به شهادت می­رسیدند و بعضی در خیزهای بعدی توفیق وصل نصیبشان می­شد. تو گویی کربلا تکرار شده بود. هفده گروه پنج نفره با پیکرهایی تکه تکه شده در مقابل چشم گریان دوستانشان در میدان مین افتاده بودند که نوبت به آخرین گروه رسید. این گروه هرچه خود را به میدان مین پرت کردند و دوباره و سه باره برخاستند و ذکر گویان خود را به میدان مین زدند هیچ خبری از شهادت نبود. هرچند ملائک  الهی در جنت را موقتا به روی آنها بسته بودند اما بعضی از همین گروه در همان عملیات به دوستان شهیدشان ملحق شدند و به جنت لقای حق بار یافتند.

من در سال 60 که بستان آزاد شد این خاطره را از کسی که خود شاهد ماجرا بود شنیدم ولی بسیار متاسفم که برای ثبت حماسه فرزندان خمینی در دل تاریخ نه نام او را می دانم و نه می دانم این ماجرای غرور آفرین شیعیان شهادت طلب فرزند ابیطالب (ع) مربوط به رزمندگان کدام تیپ واستان است و خدا کند کسی از بقیه السیف و شاهدان این ماجرا این نوشته را بخواند و مرا و تاریخ ایران را در ثبت این حماسه یاری کند.

خاطره تکان دهنده دیگر از این عملیات را در مورد برادر رزمنده­ام محمدرضا چاییده که فامیل خود را به اکرامی­فر تبدیل کرده از لشکر7 ولی عصر شنیده­ام.

از مباحث ناگفته جنگ که از قضا کمتر هم درباره آن پژوهشی صورت گرفته عشق و ارتباط گسترده عاطفی رزمندگان و فرماندهان با یکدیگر است.

قبل از اینکه به خاطره دوم بپردازم نمونه­ای را که خود شاهد آن بوده ام می آورم .

در ایام کوتاهی که در تبلیغات جبهه و جنگ قرارگاه کربلا مسؤلیتی داشتم و گاه گاهی با هزار زحمت از مسؤلین قرارگاه کربلا اجازه حضور در یگانهای عملیاتی را می­گرفتم در گردان حمزه سیدالشهدای لشکر 7 ولی عصر که فرماندهی آن را سردار عارف و شجاع جنگ، پاسدار شهید عبدالحمید صالح نژاد بر عهده داشت حضور می­یافتم.

 دریکی از این حضورها شاهد رابطه عمیق وی با دوتن از رزمندگان نوجوان اهل بروجرد گردان بودم  که در ستاد گردان در کنارش بودند و به فرمانده پاک و مهذب خود عشقی وافر داشتند. مدتی بعد که حمید را در گردانش دیدم مشاهده کردم خبری از آن دو نوجوان نیست. وقتی از او سراغ آن دو نوجوان راگرفتم گفت: دیدم دارم زیاد به آنها وابسته می­شوم وآنها هم متقابلا به من وابستگی شدیدی پیدا کرده­اند لذا از آنها خواستم گردان مرا ترک کنند و به گردان دیگری بروند تا مبادا علاقه و عاطفه من به آنها مانع فرماندهی من در عملیات بر گردان شود.

از مطلب دور نشوم. از بعضی از رزمندگانی که در گردان محمدرضا  اکرامی فر- چاییده بودند شنیدم در اوج آتشبازی عراقی­ها که دیوانه­وار قصد داشتند با اجرای آتش­های سبک و سنگین راه پیشروی رزمندگان را در فتح مواضعشان سد کنند که گاه در اثر اصابت ترکش خمپاره یا اصابت گلوله مستقیم جگرگوشه­ای از امام و مردم نقش زمین می­شد دو رزمنده بسیجی برای اینکه جان فرمانده خود را از آسیب این تیرها و ترکشها نگاه دارند با صلاحدید خویش و بی هیچ اشاره و توصیه­ای از کسی در اطراف او ایستادند و چنان چسبیده به اوحرکت می­کردند تا اگر تیری و ترکشی متوجه او که سرنوشت هدایت گردان به زنده ماندنش بستگی داشت بشود به آنها بخورد و عجیب اینکه پس از آنکه این دو نفر به زمین می افتادند فورا دو نفر دیگر بی­آنکه کسی به آنها در این جهت توصیه­ای کرده باشد جای آنان را در کنار فرمانده محبوب خود پر می­کردند . حالا که این خاطرات را از بایگانی ذهن و سینه­ام برای لحظاتی بیرون می کشم تازه می فهمم چرا امام خمینی که خود سلسله جنبان شهادت بود با حسرت می­گفت و می­نوشت که: امیدوارم خدا مرا در کنار شهدای جنگ تحمیلی بپذیرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : k .a
نویسندگان
نظرسنجی
وبلاگ چطوره؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
وصیت شهدا جنگ دفاع مقدس ذکر روزهای هفته مهدویت امام زمان (عج)